تبليغاتX
You Are Here..., And This is Important!
In Memory Of The Sweet Intoxication Of The Fall
من از هیچ مکتبی پیروی نمی کنم، از هیچ استادی چاپلوسی نمی کنم... دیوانه ای هستم که قایقم را خود، هدایت می کنم.
شنبه 31 فروردین1387
جخ امروز از مادر نزاده‌ام...

احمد شاملو - کاشفان فروتن شوکران

 

 

جخ امروز از مادر نزادهام
نه! عمر جهان بر من گذشته است

نزدیک ترین خاطرهام خاطرهی قرن هاست
بارها به خون
مان کشیدند
به یاد آر
و تنها دستاورد کشتار
نان پاره
ی بی قاتـُق سفرهی بی برکت ما بود

اعراب فریبم دادند
برج موریانه را به دستان پر پینه
ی خویش بر ایشان درگشودم
مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند
و گردن زدند

نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی
ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قـِرمطی
ام دانستند
آن گاه قرار نهادند که ما و برادران مان یک دیگر را بکشیم
و این کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود

به یاد آر
که تنها دستاورد کشتار
جـُل پاره بی قدر عورت ما بود

خوش بینی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند

یوغ ورزا بر گردن مان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است

کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد

به یاد آر
تاریخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی

نه!
جخ امروز از مادر نزاده ام...

 

 

در سال ۱۳۸۲، سه سال بعد از خاموشی احمد شاملو با انتشار دومین نسخهی "کاشفان فروتن شوکران"  مشتاقانش توانستند اشعارش را دوباره با صدای خود شاملو و موسیقی متن زیبا از فریدون شهبازیان بشنوند.
شاملو درباره
ی این آلبوم نوشته بود: « ...می‌خواهم‌ یادداشتم‌ را با تقدیم‌ سپاس‌های‌ عمیق‌ خود به‌ فریدون‌ شهبازیان‌ به‌ آخر برم‌ که‌ با موسیقی‌ کم‌ نظیرش‌ چنین‌ صمیمانه‌ به‌ یاری‌ بیان‌ الکن‌ من‌ آمده‌ است‌... حال‌ و هوای‌ قطعات‌، گاه‌ بشدت‌ با یک دیگر متفاوت‌ است‌ قطعه‌ای‌ روایت گر حماسه‌ اعتقاد و ایمان‌ است‌ و قطعه‌ دیگر به‌ تلخی‌ و حسرت‌ از مرگی‌ بیهوده‌ سخن‌ می‌گوید مرگی‌ که‌ شجاعانه‌ هست‌، اما نه‌ محصول‌ اقدامی‌ حماسی‌، که‌ ماحصل‌ خیانت‌ و پستی‌ دیگران‌ است‌. »
این ترانه که قطعه‌ای از این آلبوم بود رو می تونید در اینجا بشنوید.
از هیلدای عزیز ( سُویدای دل ) که این قطعه رو به من داد، کمال تشکر رو دارم.

+ نوشته شده در 23:59 توسط احمد
چهارشنبه 29 اسفند1386
بوی عیدی...

 

 

عید آمد و عید آمد         
          یـاری که رمید آمد
عیـدانه فـراون شد         
          تا بـاد چنین بادا

                    (مولانا)

 

 

 

بوی عیدی
بوی توپ
بوی کاغذ‌رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سرمی‌کنم
با اینا خستگیمو درمی‌کنم

شادی شکستن قلّک پول
وحشت کم شدن سکّه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکانس تانخورده‌ی لای کتاب
با اینا زمستونو سرمی‌کنم
با اینا خستگیمو درمی‌کنم

فکر قاشق‌زدن یه دختر چادرسیاه
شوق یک خیز بلند از روی بتّه‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها
با اینا زمستونو سرمی‌کنم
با اینا خستگیمو درمی‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل‌محمّدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سرمی‌کنم
فرهاد مهرادبا اینا خستگیمو درمی‌کنم

بوی باغچه
بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی
با اینا زمستونو سرمی‌کنم
با اینا خستگیمو درمی‌کنم

با اینا زمستونو سرمی‌کنم
با اینا خستگیمو درمی‌کنم
...

شهیار قنبری

برای شنیدن این کار زیبا و به یادماندنی از فرهاد می توانید اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در 23:59 توسط احمد
سه شنبه 30 بهمن1386
اتوبوس پیر...

من هم همان کاری را میکنم که همه میکنند، توی سان فرانسیسکو زندگی میکنم. بعضی وقتها هم مام طبیعت مجبورم میکند اتوبوس سوار شوم. مثلاً همین دیروز. میخواستم بروم جای پرتی در خیابان کلِی، که از حوزهی وظایف پاهایم خارج بود، این بود که منتظر اتوبوس شدم.

خیلی سخت نبود، بلکه یک روز خوب و گرم پاییزی بود و آسمان بیرحمانه صاف. یک پیرزن هم منتظر بود که البته به قول معروف چیز عجیب و غریبی نبود. یک کیف بزرگ و یک جفت دستکش سفید هم داشت که مثل پوست پیازچه چسبیده بود به دستش.

سروکلّه ی یک چینی پیدا شد و با موتور از جلوی ما گذشت. حسابی جا خوردم. راستش تا آن موقع فکر نمیکردم چینیها موتور سوار شوند. بعضی وقتها واقعیت غلافی است که درست مثل پوست پیازچههای دست آن پیرزن، تنگ و سفت میچسبد.

وقتی اتوبوس آمد خوشحال شدم. یک جور خوشحالی خاص هست که آدم فقط وقتی اتوبوسش میرسد میتواند احساس کند. این البته یک خوشحالی تخصصی زودگذر است و چندان چیز مهمی نیست.

گذاشتم اول پیرزن سوار شود و بعد به سنت کلاسیک قرون وسطا دنبالاش پا گذاشتم به صحن قلعه و دروازهها پشت سرم بسته شدند.

پانزده سنت گذاشتم و با این که احتیاجی نداشتم، بلیت خط به خط گرفتم. همیشه بلیت خط به خط میگیرم برای این که وقتی مینشینم چیزی توی دستم باشد که انگولکش کنم. من واقعاً به تحرک احتیاج دارم.

نشستم و سر تا ته اتوبوس را نگاهی انداختم که ببینم کی به کی است، و تقریباً یک دقیقه طول کشید که فهمیدم آن اتوبوس یک جای کارش حسابی میلنگد، و تقریباً همان مدت طول کشید که آدمهای دیگر بفهمند که اتوبوس یک جای کارش حسابی میلنگد، و آن جای کار که میلنگید من بودم.

من جوان بودم. بقیهی آدمهای اتوبوس، که نوزدهتایی میشدند، همه پیر و پاتالهای شصت، هفتاد و هشتاد ساله بودند و فقط من بودم که بیست و چند سالم بود. آنها زل زده بودند به من و من زل زده بودم به آنها. همه معذب بودیم و داشتیم از خجالت آب میشدیم.

چه طور همچین اتفاقی افتاده بود؟ چرا ما ناگهان بازیگران بازی این سرنوشت شوم شده بودیم و نمیتوانستیم چشم از هم برداریم؟

Richard Gary Brautiganیک مرد هفتاد و هفت هشت ساله با ناامیدی یقهی کتش را چنگ زد. یک زنِ احتمالاً شصت و سه ساله دستمال سفیدش را برداشت و انگشتهای دستهایش را یکی یکی پاک کرد.

حالم خراب بود از این که آنها را یاد جوانی بر باد رفتهشان، یاد گذرشان از آن سالهای محقر، آن هم آن طور ظالمانه و عجیب و غریب، میانداختم. چرا ما را مثل یک سالاد خرچنگ قورباغه این طور هم زده بودند و روی صندلیهای این اتوبوس نکبتی پخش کرده بودند؟

اولین ایستگاه پریدم پایین. همه از این که میدیدند من میروم خوشحال شدند اما از همهشان خوشحال تر خودم بودم.

همان جا ایستادم و اتوبوس را تماشا کردم که محمولهی عجیبش دیگر امن و امان بود، اتوبوسی که در سفر زمان کوچک و کوچک تر میشد، تا بلاخره دیگر چیزی دیده نشد.

از کتاب "انتقام چمن" (Revenge Of The Lawn) نوشتهی "ریچارد براتیگان" (Richard Brautigan)، ترجمهی علیرضا طاهری عراقی. لازم به ذکر است که این کتاب در ایران با نام "اتوبوس پیر" به چاپ رسید.

سعی میکنم در پستهای بعدی خلاصهای از زندگی ریچارد براتیگان (١٩٨٤ – ١٩٣٥) بنویسم.

+ نوشته شده در 23:56 توسط احمد
جمعه 28 دی1386
دیوانه...

 

حکمت ۱۲۵. دیوانه ۱

 

 

آیا داستان آن دیوانه را نشنیده اید که با چراغ در روز روشن و در ملا عام به دنبال خدا بود و مدام فریاد می زد «خدا را می جویم! خدا را می جویم» اما فریاد او موجب خنده ی بسیار شد، چون در میان جمع عده ی بسیاری به خدا ایمان نداشتند. از آن جمع یکی گفت: آیا او گم شده است؟ و دیگری گفت آیا او کودکی گم کرده راه است؟ آیا او از ما می ترسد و خود را پنهان می کند؟ آیا او مسافر است، یا مهاجرت کرده است؟ و بدین سان، مردم فریاد و خنده سر دادند. دیوانه در میان جمع پرید و به آن ها خیره، نگاه کرد؛ سپس فریاد زد: «من هم اینک به شما خواهم گفت خدا کجا رفته است. من و شما، یعنی ما، او را کشتیم. ما، همه، قاتل او هستیم! ولی ما چگونه این کار را انجام دادیم؟ چگونه توانستیم دریا را خشک کنیم؟ چه کسی به ما اسفنج داد تا افق را تماماً پاک کنیم؟ وقتی پیوند ۱ میان زمین و خورشید را گسستیم چه کردیم؟ اکنون زمین به کجا می رود؟ و ما را به کجا می کشاند؟ آیا ما از خورشیدها دور نمی شویم؟ آیا ما بی وفقه و از پیش و پس، از کنار، و از همه طرف سقوط نمی کنیم؟ آیا اصولاً بالا و پایینی وجود دارد؟ آیا ما در نیستی لایتناهی سرگردان نمی شویم؟ آیا وزش دم عدم را بر چهره ی خود احساس نمی کنیم؟ آیا هوا سردتر نشده است و آیا شب جاوید ما را احاطه نمی کند؟ آیا نباید از صبح زود، چراغ روشن کنیم؟ آیا صدای گورکن ها را که خدا را دفن می کنند نمی شنویم؟ آیا فساد خدایان را هیچ احساس نمی کنیم؟ آری، خدایان نیز فاسد می شوند! خدا مرد! خدا مرده است ۲ ! ما او را کشتیم! و ما، قاتل قاتلان، چگونه می خواهیم خود را تسلی دهیم! کارد ما خون مقدس ترین و مقتدرترین چیزی را که دنیا تا همین امروز داشت، ریخت... چه کسی این خون را از دست ما خواهد زدود؟ کدام آب آن را از ما خواهد شست؟ ما چه مراسم و تشریفات مقدسی را برای کفاره دادن باید برگزار کنیم؟ عظمت این کشتار برای ما بیش از حد بزرگ است. آیا ما خود نباید خدایانی شویم تا شایسته ی این کار گردیم؟ هرگز تا کنون کاری به این عظمت وجود نداشته است و آن هایی که پس از ما به دنیا می آیند به خاطر کار ما به تاریخ والایی تعلق خواهند داشت. هیچ تاریخی تاکنون هرگز این چنین نبوده است». دیوانه پس از این سخنان خاموش ماند و دوباره به مردم نگاه کرد. مردم نیز مانند او ساکت شدند و بی آن که چیزی بفهمند او را نگاه می کردند. سرانجام دیوانه چراغ خود را آن چنان به زمین کوفت که خرد و خاموش شد؛ سپس گفت: «من خیلی زود آمدم. زمان من هنوز هنوز فرا نرسیده است. آن رویداد عظیم مهم هنوز در راه است و پیش می آید و هنوز به گوش انسان ها نرسیده است. رعد و برق به زمان نیاز دارد، نور ستارگان به زمان نیاز دارد، اعمال ما نیز حتی اگر انجام شده باشد، به زمان نیاز دارند. این عمل هنوز از دورترین افلاک از مردم دورتر است؛ هر چند که آن ها خود، این عمل را انجام داده اند.» گفته اند که این دیوانه در همین روز به کلیساهای مختلف وارد شد و در آن ها در رثای مرگ خداوند سرودی ۳ سر داد. هنگامی که مردم او را از کلیسا بیرون می راندند و از او توضیح می خواستند، دیوانه پیوسته می گفت: «آیا کلیسا چیزی جز مقبره ی و آرامگه خدایان است؟»

 

  

۱.از کتاب «حکمت شادان» اثر "فردریش ویلهلم نیچه". برای آشنایی بیشتر با نیچه می تونید به پست قبلی مراجعه کنید.

۲.احتمالاً نیچه به نظریه ی کوپرنیک که بینش رایج را زیر و رو کرد اشاره کرده است. این قطعه، یادآور «اندیشه ها» (Les pensées) پاسکال است. هایده گر در مورد «خدا مرده است» گفته است: کلمه ی خورشید یادآور مقایسه ی افلاطون در «جمهوری» است. رجوع کنید به اثر هایده گر با نام «راه هایی که به هیچ جا منتهی نمی شود». در ضمن این قطعه یادآورد این شعر مولاناست که: «از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست».

۳.این جمله در کتاب سوم، قطعه ی ١٠٨، کتاب پنجم، قطعه ی ٣٤٣، و نیز در «چنین گفت زردشت» آمده است. برخی از متخصصان منشا این جمله را در اثر هانریش هاینه با نام «مذهب و فلسفه در آلمان» می دانند. هایده گر این جمله را به تفضیل شرح داده است. به طور کلی واژه ی خدا در اندیشه ی نیچه مربوط به دنیای «فراحسی» و آرمان ها و ایدهاست، بدین ترتیب «خدا مرده است» یعنی دنیای فراحسی بی تاثیر و فاقد حیات شده است و متافزیک به نقطه ی پایان رسیده است.

۴.اشاره به تورات که می گوید « به آنان آرامش ابدی ببخش». نیچه می گوید: «به خدا آرامش ابدی ببخش.».

 

پی نوشت: از اونجا که امتحان دارم... پس باز هم نیچه...!

+ نوشته شده در 0:52 توسط احمد